تبليغاتX
در انتظار صبح

در انتظار صبح

فلک به سنگ کینه ها شکسته قامت مرا,مگر چه کرده ام خدایا!

تو را چه حاجت به شانه ی من

 

تویی که پا نمی نهی به خانه ی من

 

چه بهتر آنکه نشنوی ترانه ی من

 

نه قاصدی که از من آرد گهی به سوی تو سلامی

 

نه رهگذاری از تو آرد برای من گهی پیامی

 

غمت چو کوهی به شانه ی من

 

ولی تو بی غم از غم شبانه ی من

 

چو نشنوی فغان عاشقانه ی من

 

خدا تو را از من نگیرد ندیدم از تو گرچه خیری

 

به یاد عمر رفته گریم کنون که شمع بزم غیری

 

بهار من گذشته شاید......

 

+نوشته شده در چهارشنبه یازدهم شهریور 1388ساعت14:27توسط M0H3N |