|
تو را چه حاجت به شانه ی من تویی که پا نمی نهی به خانه ی من چه بهتر آنکه نشنوی ترانه ی من نه قاصدی که از من آرد گهی به سوی تو سلامی نه رهگذاری از تو آرد برای من گهی پیامی غمت چو کوهی به شانه ی من ولی تو بی غم از غم شبانه ی من چو نشنوی فغان عاشقانه ی من خدا تو را از من نگیرد ندیدم از تو گرچه خیری به یاد عمر رفته گریم کنون که شمع بزم غیری بهار من گذشته شاید......
|
![]()
من از سبز سبزم ولی خسته خسته
Home
|