11 شهریور
تو را چه حاجت به شانه ی من
تویی که پا نمی نهی به خانه ی من
چه بهتر آنکه نشنوی ترانه ی من
نه قاصدی که از من آرد گهی به سوی تو سلامی
نه رهگذاری از تو آرد برای من گهی پیامی
غمت چو کوهی به شانه ی من
ولی تو بی غم از غم شبانه ی من
چو نشنوی فغان عاشقانه ی من
خدا تو را از من نگیرد ندیدم از تو گرچه خیری
به یاد عمر رفته گریم کنون که شمع بزم غیری
بهار من گذشته شاید......
+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم شهریور 1388ساعت 14:27  توسط M0H3N
